شــعــر شــایــد خوبــــ..
نوشته وشعر کوتاه سعید هلیچی
((خاص))

زمستان است وسوز سرما...
ومن در خیابان با خیالت قدم می زنم...
برای به تو رسیدن باید نقشه ای طراحی کنم..!
خودکارم را از جیبم در می آورم , دستهایم را "ها" میکنم
وشروع به نوشتن میکنم.باید حرفهایم را برایت بنویسم
تو که نمیدانی رو به رو شدن با تو , حرف زدن با تو چه سخت است
تو که عاشق نیستی که دست وپای خود را گم کنی وندانی
 در برابر معشوقت چه بگویی....
تو فوقش لبخندی ناخودآگاه بزنی ومرا از شوق به آتش بکِشی...
ویا با کمی بی توجهی به من مرا تا سرحد مرگ ببری...
آری... ومن نامه ام را مینویسم وبه خودم قول میدهم که فردا
همین فردا.. جلویت بنشینم وحرفهای نوشته ام را به تو بدهم
که بخوانی وبدانی , بدانی تمام احساس مرا به تو...
احساسی که پاک است..
وسیـــع اسـت..
به وسعت چسمانت , همان چشمانی
که آسمان آبی را میشود در آنها دید...
و فردا میشود.....
ومن باید تو را ببینم..
با خود زمزمه میکنم , خدا خدا میکنم که مرا بپذیری وقبول کنی..
خیابان ها هنوز در خوابند ومن در آنها قدم میگذارم
خیابان ها را به بیداری وادار میکنم...
امروز در دلم قیامتی به پاست...
کم کم به تو نزدیک میشوم ,
پله ها را بالا میروم ,
پشت در می ایستم ,
کمی خود را مرتب میکنم ,
کفشهایم را دستمال میکشم ,
نفس عمیـقـی میکشم...
اضطراب , استرس همه در وجودم جمع میشوند...
در را بـاز میکنم...
ومن مبهوت.. مثل مسیحی ها که انگار دوباره معجزه ای
 از حضرت عیسی (ع) دیده اند...
واااای خدای من این دومین بار است
که ماه را از این فاصله ی نزدیک می بینم
غرق زیباییت میشوم , کمی نزدیکتر میشوم...
نمیدانم چرا پاهایم به لرزش افتاده اند ,
دستهایم سردتر شده اند ,
نامه ام در جیبم مانده است جرأت بیرون آوردن آن را ندارم
ومن بیچاره ... باز لکنت زبان میگیرم
وقت دیدارم تمام شد...
وتو با خداحافظ گفتنت مرا وادار به رفتن میکنی
ومن باز با دستانی پر از تُهی (خالی) به خانه برمیگردم...






برچسب ها : زمستان ، سرما ، خیبان ، خیال ، نقشه ، خودکار ، حرف ، عشق ، عاشق ، معشوق ، لبخند ، شوق ، آتش ، نامه ، احساس ، عاشقانه ، پاک ، خدا ، چشم ، خیایان ، قیامت ، مسیح ، حضرت عیسی ، لرزش ، غرق ، بیچاره ، دستان ، خداحافظ ، لکنت زبان ، جیب ، سعید هلیچی ، استرس ،
[ 8 / 8 / 1393 ] [ 14:47 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [198 بازدید]

ثروتمندترین آدم جهان هم که باشم

فرقی نمی کند..

وقتی (تو) را ندارم

زیر خط فقر هستم....!


برچسب ها : شعر ، ادبیات ، شعر کوتاه ، شعر سپید ، شعر نو ، عشق ، عاشق ، اشعار ، احساس ، فقر ، ثروت ، سعید هلیچی ، سعید الهلیچی ، مشاعره ، ادم ، جهان ، عکس ، تصویر ، طبیعت ، PHOTO ، POEM ، poem ،
[ 27 / 3 / 1394 ] [ 14:13 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [32 بازدید]

چه ثوابی نصیبم می شود
وقتی به سویت قدم برمیدارم
به سمت کعبه قدم برداشتن أجر دارد....!





What is the fulfillment
Oblation
When taking steps to apartments
Brick is a step towards the Kaaba



برچسب ها : ثواب ، قدم ، عشق ، عاشقانه ، کعبه ، شعرشایدخوب ، شعر ، ادبیات ، شعرنو ، ادبی ، شاعر ، سعید هلیچی ،
[ 18 / 10 / 1393 ] [ 19:53 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [100 بازدید]
مـن , تـو..
بایک تخت خواب یک نفره..
فـقـر هم آنچنان که می گویند بد نیست
وقتی ما را اینطور عـاشـقـانـه
به هم نزدیـک می کند....!


.
.
.
.

my , you ..
With a single bed .
Poverty is not as bad as they say
When we make love it
Close up ....!


برچسب ها : تخت ، خواب ، فقر ، عاشقانه ، عشق ، دوری ، وصل ، شعر ، شعرنو ، شعر کوتاه ، ادبی ، ادبیات ، سعید هلیچی ، شعر شاید خوب ،
[ 19 / 9 / 1393 ] [ 11:43 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [133 بازدید]

اهواز عزیزم:


چرا آب کارونت مایه ی "انتقال" است نه "حیات"...؟!


.

.

.



برچسب ها : اهواز ، کارون ، آب ، حیات ، مایه ی حیات ، انتقال آب ، انتقال ، شعر ، ادب ، شعر کوتاه ، سعید هلیچی ،
[ 19 / 8 / 1393 ] [ 10:12 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [141 بازدید]
حسین جان ببخش مرا
ولی عده ای تو را فقط با لباس سیاه پوشیدن می شناسند...
اینجا فکر می کنند هرکه سینه اش را برایت کبودتر کند به تو نزدیک تر است...
عده ای تو را برای حاجت هایشان صدا می کنند...
مداح شهر ما با صدایش دل ها را پر از تو
وعقل ها را خالی از تو می کند...
مردم شهر ما دوست دارند حسین جان..
ولی حیف..,
تو را,
راهت را,
فکرت را,
نمی شناسند...
مردم شهر ما تو را آنقدر مظلوم می شناسند
که فقط برایت گریه می کنند...


مرا ببخش حسین جان....!



برچسب ها : حسین ، جان ، ببخشش ، فکر ، سینه زنی ، نزدیک ، کبود ، حاجت ، مداح ، عقل ، دل ، قلب ، راه ، بیراهه ، مظلوم ، گریه ، کربلا ، محرم ، عاشورا ، اباالفضل ، سعید هلیچی ،
[ 11 / 8 / 1393 ] [ 15:08 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [163 بازدید]

از آن دور جمعی می آید..

صدای پای قافله ای می آید..

از آن دور صدای گریه ی طفلانی می آید..

صدای زمزمه ی کسی با خدا می آید..

از آنجا نوری می آید..

مردی با قامت آسمان می آید..

زنی ماه روی با پوشش شب می آید..

از آن دور...,نمی دانم کیست..

ولی انگار شبیه محمد (ص) است..

آز آن دور صدای پای عطش می آید....!


لبیک یا حسین


.

.

.



برچسب ها : قافله ، گریه ، طفلان ، زمزمه ، خدا ، نور ، آسمان ، محمد ، عطش ، امام حسین ، محرم ، کربلا ، حضرت زینب ، علی اکبر ، ابالفضل العباس ، رقیه ، عشق ، سعید هلیچی ،
[ 4 / 8 / 1393 ] [ 12:22 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [168 بازدید]
http://saeed1777.fardblog.com/upload/saeed1777/picture/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%A7%D8%AA.jpg


برچسب ها : زیبا ، آسمان ، روسری ، آبی ، سعید هلیچی ،
[ 17 / 7 / 1393 ] [ 15:11 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [199 بازدید]

از مهر فقط ماهش می آید,

بی مهری ات همچنان باقیست....





برچسب ها : مهر ، بی مهری ، سعید هلیچی ، عشق ، عاشقانه ، شعر ، شعر کوتاه ، شعر نو ، شعر سپید ، اهواز ، خوزستان ، تهران ، طهران ،
[ 2 / 7 / 1393 ] [ 17:02 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [176 بازدید]


زیبای من , آسمان چقدر به تو می آید
با این روسری آبی ات....!



My beautiful sky, it comes to you
With your blue scarf

 

( Written by myself )


برچسب ها : آسمان ، روسری ، آبی ، سعید هلیچی ،
[ 27 / 5 / 1393 ] [ 16:12 ] [ سـعـیـد هـلـیـچـی ] [212 بازدید]
.: Weblog Themes By pichak :.

درباره وبلاگ

آه که بغضهایم چه نفس گیر است....

.
.
.
.
.
.

کپی که آزاد است,ولی منبع را
هم ذکر کنید

https://www.facebook.com/saeed.he91
ــــــــــــــــــــ
https://www.facebook.com/sheer.saeed.he
ــــــــــــــــــــ
instagram:saeed.he
ـــــــــــــــــــ

"اللهم صل علی محمد و آل محمد"
آمار سایت
افراد آنلاین : 1
بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 21
هفته گذشته : 172
ماه گذشته : 1708
سال گذشته : 11655
کل بازدید : 82090
کل مطالب : 52
نظرات : 145